حرف نشخوار آدمیزاد است. حرف ارزش و قیمتی ندارد. کسی به آن توجه نمی کند. اما اگر نوشته شود ارزش پیدا می کند سند است نمی شود منکر آن شد.
این روزها، برای کی حرف بزنی ؟ کو همدم و رفیق . رفیق مال قدیم بود . مال قصه و کتاب . مردم این قدرگرفتارند که حوصله این چیزها را ندارند . آنها هم که ذوقی دارند، انقدر شنیده اند که دیگر حال و حوصله گوش دادن ندارند.حتي اگر حديث مطرب و مي باشد.
دوره ی شب چره و قصه های پای کرسی ، مردم هرشب هفت پادشاه را خاک می کردند. ولی حالا کو کرسی و چانه گرم و وقت فراغت؟
ماشااله به چانه عمه بلقیس . آن بخت برگشته هم دق مرگ شد. دور ازحالا، بچه هایش و میرزا تقی را خیلی دوست داشت . وقتی میرزا فراری شد ، دو ماه آزگارسرجاده آبادی چشم براهش ایستاد .بعد هم نشست و گریه کرد و ورد و آیه خواند . اما میرزا تقی از ترس اینکه بگیرندش دیگه تو آبادی پیداش نشد.
میزا تقی گم شد ، میگن رفت شوروی .
بچه ها هم جلای وطن کردند. ملک و زمین ها را بر باد دادند وروانه غربت شدند . یعنی راستش را بخوای عمله اکره خان اذیتشون میکردن که جلای وطن کنن.
مهاجرت کردند به تهران ، خاک نفرین شده تهران، که آبش مهره مار دارد.
عمه تنها شد . و هرروز حال و روزش بدتر می شد. درد تنهایی برای این نقال پیر سنگین بود . خوراکش شبانه روزخون دل خوردن و گریه بود. و همین گریه ها آخر عمری کورش کرد.
توی دلش پر از روایت
برچسب:
نویسنده: هستی کاظمی
تاريخ: يکشنبه
10 دی
1396 ساعت: 2:41